ای به قربان حجابت بانو

مگر این
معشوقه
دلبری می داند؟
معشوقه
دلبری می داند؟مگر این
چادری
عهد قجر عشوه هم می فهمد؟با دو جمله میتواند بکند مست دلی؟
با نگاهی همه فرهاد کند؟همه مجنون بشوند؟
هیچ می داند او؟ تو بگو اصلا نازی به صدایش باشد؟
چشمک پر هوسی می فهمد؟
جلوه ی تن، رخ زیبا و ادا ملتفت است؟
هیچ از لذت خندیدن و مستی داند؟
تاب گیسو بلد است؟
من همه اش زیر لبم خندیدم
او چه داند تو چگونه دل ما را بردی؟
او چه داند که زن و گوهر هستی چه بود ؟
یاد دیدار نخستت بودم
با همه
سادگی
و
حجب
و
حیا
می رفتینه نگاهت به کسی ،نه زدی چشمک و نه خنده ی بی جا نه سخن
نه تنت جلوه گر و عشوه کن مردی بود
نه صدایت نازک
به همین سادگی و زیبایی دل من را بردی
هر فرشته به تو مبهوت شد
هر ملک گرد تو می چرخید و
ماه بـــــانو،
عســــــل چادریمای به قربان حیایت
خانوم
مرد اگر مرد بود
لذت او عفت توست
چلچراغ نفسش چادر توست
ای به قربان
حجابت
بانواین را خوب بدان
همه ی عشق من از چادر توست...


